عشق کو چلو ماعشق کو چلو ما، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره
پیوند عشق ما پیوند عشق ما ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

بهانه ی عشق

محمد رضا عزیزبه دنیا امد

عزیزم محمد رضا عزیز پسر دختر عموی من در تاریخ 1394/02/15 به دنیا امد من و دختر عموم با هم ،همسن بودیم و دوران کودکی خیلی خوبی و پر از خاطره ای را  با هم داشتیم حالا شما هم با هم همسن هستید امیدوارم  دوران خوبی با هم داشته باشید اینم عکس اولین روز محمد رضا در بیمارستان براش بهترین ها را از خدا آرزو میکنم ...
20 ارديبهشت 1394

روز مرد سال 1394

عزیز مامان امسال 12 اردیبهشت روز مرد بود اول از همه به علی عزیزم روز مرد و اولین سال پدر شدنش را تبریک میگم. همین طور به پدر عزیزم که مردانگی را در وجود تو دیدم پدر عز یزم به خاطر همه محبت هایی که بهم داشتی ازت ممنونم و تنها در مقابل همه خوبی ها تو میتونم بگم بزرگ مرد من عاشفانه دوست دارم . و امسال به ما مرد کوچلو دیگه اضافه شده بود مرد کوچلو من تو 5 ماه که تو دلم کنارمونی من و بابا تصمیم گرفتیم یه هدیه برای روز مرد برات بخریم این اولین هدیه من و بابا به شماست روزت مبارک عزیزم ...
16 ارديبهشت 1394

روز مادر 1394

مادر همیشه برام کلمه با ارزشی بوده وقتی به اسم مادر فکر میکنم تنها اشکی توی چشمام نقش میبنده ماذر کسی که از خود میگزره برای فرزندش مادر وازه برای کسی که پر از محبت و مهربانی از خود گذشته صبور .....و هزار واژه ای خوبی که زبان من از گفتنش قاصر و من امسال این کلمه را با تمام وجودم درک میکردم و امسال من هم یک مادر بودم خدایا ممنونم ازت دلم میخواد روز مادر را اینجا هم به مامان مهشید عزیزم تبریک بگم هدیه امسال هم برام با ارزش تر از هر سال بود آخه بابایی بهم گفت این از طرف من و پسرمون و من کلی کیف کردم با واژه پسرمون مرسی عزیزکم اینم عکس اولین هدیه از طرف شما دوست دارم عزیزم عزیزم فکر نمی کنم هیچ بویی به ش...
24 فروردين 1394

آزمایش دوم قربالگری و جنسیت عشقم

آزمایش دوم قربالگری عزیز مامان مرحله دوم آزمایش خون غربالگری را قبل از عید نوروز انجام دادم وبرای سونو که باید در هفته 18 انجام میشد دقیقا میشد بعد از عید 15/01/1394 و من وبابا برای دیدنت لحظه شماری میکردیم تا این بالخره انتظار به پایان رسید و با بابا رفتیم به طرف سونوگرافی که خانم دکتر گفته بود برم قبلش همش بابایی میگفت از دکتر بخواه که منم بیام پیشت منم کلی سر به سرش میزاشتم میگفتم روم نمیشه بگم شوهرم بیاد قبلش کلی شکلات خورده بودم وقتی رفتم داخل اتاق سونو اول گفتم میخوام شوهرم بیاد آقای دکتر گفت فعلا بخواب اولین سوالم این بود که سالم وبهم ستون فقراتت را نشان داد و بعد دست و پای کوچیکت را عزیزم عاشقتم میدیدم که توی دلم دراز...
17 فروردين 1394

سال 1394

سلام عزیزکم  سال نو را بهت تبریک میگم عزیزم امسال سالی است که هیچ گاه از خاطرمان نمی رود سالی که تو  دیده به جهان میگشایی وبرای من بهترین سال است وبرای دیدن تو لحضه شماری مکنم برای علی عزیزم علی عزیز تر از جانم بهار را به تو تبریک نمیگویم تو را به بهار تبریک میگویم ، تو از هر بهاری ارزنده تری بهارم تقویمم به شوق توست که تکرار می شود هر سال .آرزو میکنم امسال بهترین سال در کنار فرزندمان برایمان باشد برای دوستای عزیزم به همه دوستای عزیزم مامان های نینی وبلاگ سال نو را تبریک میگیم به کسایی که تو این مدت همیشه کنارم بودند و باعث آرامشم میشدند آرزو سالی بسیار خوب را براتون دارم   ...
17 فروردين 1394

روزهای اسفندی 93

ملوسک قشنگم منم مثل همه عاشق روز های اسفندم انگار همه جا بوی تازگی نو بودن و بوی عید میاد عاشق این حس قشنگم امسال بر خلاف هر سال ما خونه تکانی نداشتیم اخه من هنوز خونه مامان مهشیدم یکمی بابت این قضیه ناراحتم اما این شالله موقع چیدن سیسمونی خونه تکانی میکنیم. ولی بگم از خرید امسال عید خریدی متفاوت امسال از قبل تصمیم داشتم خرید نکنم همش می گفتم من که نمی تونم برم دنبال لباس بگردم ولی بابا مخالف نظر من را داشت ومی گفت باید خرید کنیم برای خرید میگفت بریم سیتی سنتر من همش میگفتم آخه اونجا خیلی بزرگ من نباید این همه راه بیام میگفت نه باید بیای کلی عصابانی از دستش شدم ولی گفتم دلش را نمیشکنم میرم و خودش میفهمه من نمی تونم راه برم ...
21 اسفند 1393

عاشقت شدیم وروجک

سلام عشق مامان خانم دکتر توی هفته 13 برام سونو سلامت جنین نوشته بود بد کلی تحقیق یک سونو گرافی خوب پیدا کردیم که پله هم نداشته باشه ومن بتونم برم منشی بهم گفت چند تا شکلات بخور و راه برو البته من گفتم نمی تونم راه برم و چون اورژانسی بودم خیلی زود نوبتم شد با علی جون رفتیم داخل عزیزم اول تا خوابیدم به خانم دکتر گفتم سالم که گفت چند لحضه صبر کن بعد گفت چون شما نتونستی راه بری باید خودم بگردونمش بخاطر همین با دستکاه سونو مرتبط میزد روی شکمم وانگار شما را بیدار کرد عزیز دلم اول دستات جمع بود واییییییییییی الهیییییییییی مامان قربونت بره  یک دفعه یک دستت را بردی بالا سرت و یک دستت هم داخل دهنت عسل مامان خانم دکتر گفت ...
10 اسفند 1393

شبی متفاوت

سلام عزیزکم امدم برات از شبی متفاوت بگم هیچ وقت دلم نمی خواست تو وبلاگت از ناراحتی بگم با خودم گفته بودم فقط خوشی ها را میگم ولی انگار مجبورم این دفعه برات تعریف کنم چون روزی از سرنوشت توست روز جمعه 1/11/1393 صبح کم و بیش خواب  بودم که با صدای جیغ از خواب پریدم پدر زنموت که تو بیمارستان بود  یکم حالش بدتر شده بود که زنموت و دختر عموهات ناراحت شده بودند و جیغ کشیده بودند این باعث شده بود من خیلی بترسم و تمام بدنم می لرزید حتی چونم شروع به لرزیدن کرده بود سریع به گفته عمه فتانت و بابا جونت کارامون کردیم واز خونه امدیم بیرون امدیم خونه مامان مهشید شنبه را هم اونجا بودم صبح شنبه با بابا و مامان مهشید رفتیم دیدن آیت الله ناصری ک...
6 اسفند 1393

و دوباره.....

 عزیز مامان دوباره  خودت را برام لوس کردی  دوباره لکه بینی ولی این بار مثل قبل نترسیدم فقط سریع آمپول proluton depot را زدم و به خدا گفتم بی ازن  تو برگی از درخت نمی افتد بچه من دیگه قلب داره خودت محافظش باش وهمین فکر آرومم کرد اره مامان عزیزم دیگه سر کار نمیرم میدونم دلت تو می خواد خونه باش و همه وقتم را با تو باشم و به تو فکر کنم منم قبول دارم عزیزکم خودم هم لذت بیشتری میبرم ولیییییییییییی در این حین سرما سختی هم خوردیم همش نگران تو بودم نگرانی به خاطر این بود که شکمم کوچک شده  ویارم بیشتر ولی همه بهم میگفتن روی جنین تاثیری نداره عسلکم یه دنیا دوست دارم از زمانی که امدی تو شکمم زندگیمون را بیش از قب...
2 اسفند 1393